رویای زیبای شیراز
سلام عزیز دلم. قشنگم.
اخرین امتحان مامانی هم تموم شد. خدا رو شکر بد نبود. خوبیش اینه تموم شد. از سه روز پیش شیراز یه عالم بارون اومده. خدا رو شکر. وقتی بارون میاد دلم میخواد فریاد بزنم بگم خدا خیلی بزرگی. ما که بدیم اما تو به حق دعای خوبات داری ما را سیراب میکنی.
دیروز بعد از امتحان با مریم و فرزانه رفتیم بیرون. بارون نم نم و هوای عالی با اون رطوبت ملایمی که تا اعماق وجودت نفوذ میکنه و روحت را تازه میکنه. نزدیک باغ ارم بوی بارون لا به لای سبزه ها بیهوشت میکنه. ایشالا وقتی کنارمون 3تایی با بابایی میریم شیراز و همه جاشو نشونت میدم.
میدونی مامانم یاد اون روز افتادم. ترم پیش همین موقع ها بود بابایی اومد شیراز پیشم. ما هنوز ازدواج نکرده بودیم بابایی صبح خیلی زود رسید. اومد جلو خوابگاه . یادمه از شب قبلش درگیر کارای فرداش بودم. همه چیو واسه اومدن بابایی اماده کردم. واسه بابایی الویه درست کردم و سالاد فصل و میوه و شیرینی و چایی و واسه صبحانه نون و پنیر و مربا و کیک و شیرکاکائو. همه رو بسته بندی کردم و داخل یه پلاستیک دسته دار و زدم از خوابگاه بیرون.
بیرون بابایی رو دیدم. بعد از 2ماه خیلی ذوق داشتیم. فدات بشم بابایی. یادش به خیر عزیزم. با هم رفتیم پارک لاله. هوا سرد بود و مرتبا بارون میومد. رفتیم یه جا خشک گیر اوردیم و بساطمون رو پهن کردیم.
بابایی حسابی غافلگیر شده بود. تا عصر همونجا نشستیم. راستشو بگم مامانم من و بابایی خیلی دیر به دیر همدیگه رو میبینیم و وقتایی میاد پیشم اصلا دلمون نمیخواد جایی بریم . صبح تا عصر تو همون پارک مینشینیم و عصر بابایی بلیط میگیره و برمیگرده.
اون روز هم مثل امروز دائم بارون اومد. هوا سرد بود اما گرمای وجود بابایی نمیگذاشت سرما رو حس کنم.
بابایی دوستت دارم که هستی . دوستت دارم که گرمی .
نی نی خوشکلم مامانی فدای نگاه گرم و معصومت بره ممنون که دعام کردی . دیروز سر امتحان ارامش داشتم.
میدونم الان از اون بالا بالاها از تو اسمونا داری مامانی رو نگاه میکنی و با خنده نازت دل همه رو بردی.
قربون صورت کودکانت برم. باید بدونی مامانی عاشقته.


رویای زیبای شیراز
